بی تفاوت اما متفاوت
*in the name of GOD*
هربار از من ناراحت ميشد
دستمو ول ميكرد
ميرفت يك متر جلوتر از من قدم ميزد
تمام عرض يك پارك رو اينطوري طي ميكرديم
تا اينكه
تموم ميشد و ميومد دستمو ميگرفت
و به حرفاش ادامه ميداد يه جوري كه
انگار نه انگار ناراحت شده..
هرچقدر ميگذشت باهاش راحت تر میشدم ....
تا اينكه سال بعدش وسط اون روزاي خوب..
یه شب خوابید و صبحش دیگه بیدار نشد.....
بعد از چندين سال الان،
من هرجا قدم ميزنم
حس مي كنم هميشه اون
يك متر جلوتر از من قدم ميزنه
و من پشيمون لحظاتي ام كه گذاشتم اون
عرض يك پارك رو تنهايي با ناراحتياش طي كنه.
ما همه چیو دیر می فهمیم.
.
(چند ماهی میشه که رفیقم فوت کرده و من......
کاش میشد برگردی حتی شده یک دقیقه)

سالها پیش در كشور آلمان زن و شوهری زندگی می كردند که آنها صاحب فرزندی نمی شدند. یك روز كه برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر كوچكی در جنگل نظر آنها را به خود جلب كرد.
بقیه در ادامه مطلب

نوشته شده در برچسب:ببر کوچک, محبت, عشق, مهر و محبت, داستان, داستان واقعی, معجزه عشق, داستان زیبا, , ساعت توسط B.M
|